تبليغاتX
make money وبلاگ چكمه وبلاگي است براي همه كودكان
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
من کودک خیابانی بودم باور کن
من کودک خیابانی بودم باور کن


"ماريو کاپچي" ايتاليايي که جايزه نوبل پزشکي امسال را به پيشخوان افتخار هاي
خود افزود ، نخستين درس هاي خود را در کلاس  سختي ها و بد بياري هاي دوران
کودکي فرا گرفت ، "ماريو" بچه بود که مادرش به خاطر خشم سياسون در يک
اردوگاه نازي ها زنداني شد . اين پسر سال ها در خيابان هاي ايتاليا سر گردان بود .
و خيلي وقت ها براي يک وعده غذاي سير حسرت خورد "ماريو کاپچي " که در سال
1937 ميلادي در ورونا به دنيا آمد مي گويد وقتي مادرم رابه بازداشتگاه " داخايو" نازي ها
بردند  فقط سه سال نيم داشتم مادرم مرا به يک خانواده کشاورز در ايتاليا سپرد
چون خيال مي کرد بدون خودش بخت بيشتري براي زنده ماندن دارم بعد پولي را که
مادرم به آنها داده بود تمام شد و من چهار سال و نيم در خيابان ها خانه به دوش بودم
نمي توانم بگويم که چطور زنده ماندم
اين نابغه در دانشگاه يوتا جزيئات تلخ تري از زندگي خود بيان کرد : به طرف جنوب رفتم
گاهي در خيابان ها زندگي مي کردم ،گاهي به دسته هاي کودکان بي خانمان
مي پيوستم و بعضي وقت ها در يتيم خانه بودم ، اما بيشتر وقتها گرسنه مي ماندم
" ماريو " يک سال در شهر رجيو امليا ماند و به خاطر سوء تغذيه يک سال در بيمارستان
بستري شد . مادرش با پايان جنگ جهاني دوم پس از يک سال جستجو ، سرانجام
فرزندش را يافت و هر دو راهي آمريکا شدند . انجا بخت به اين پسر رو کرد هر چند
هنوز زبان انگليسي ياد نگرفته بود
ماريو مي افزايد : خيلي خوش اقبال بودم که دايي ام در آمريکا زندگي مي کرد . او يک
فيزيکدان عالي بود و همين موقعيت مرا به دنياي دانش کشاند . ابتدا آموختن فيزيک را
آغاز کردم و بعد ها به زيست شناسي رو آوردم .
آن کودک خياباني اکنون استاد برجسته دانشگاه يوتاست . به اعتقاد او زندگي خياباني
به سر سختي اش به عنوان يک دانشمند کمک کرده است و در آزمايشگاه اين سر سختي
را براي پرورش موش هاي عالي به کار گرفت ، اين شيوه يک روش پژوهشي پروش
موش هايي است که ژن ويژهاي ندارند و براي همين پيروزي ،جايزه نوبل امسال را دريافت
کرد .
به نظر ماريو درسي که از تجربه اش مي توان گرفت اين است : نمي توان پيش بيني کرد
استعداد ها از کجا ظهور خواهند کرد، بنابراين بايد امکانات پيشرفت و ترقي براي همه
فراهم باشد .


منبع : جدول شرح در متن آژینه


|+| نوشته شده توسط توریاله در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت 14:25 | 
Bookmark and Share داغ کن - کلوب دات کام
خدا چرا من ؟
آرتور آشي قرهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي كه در جريان

يك عمل جراحي به او تزريق شد به ايدز مبتلا گشت و به بستر بيماري افتاد

او از سراسر دنيانامه هاي بسياري از دوستانش دريافت كرد
در يكي از نامه ها يكي از هوادارانش از او پرسيده بود :

چرا خدا تو را براي چچنين بيماري خطرناكي انتخاب كرده ؟
ارتور در جواب او گفت :

در دنيا ۵۰ميليون بچه بازي تنيس را آغاز مي كنند ۵ ميليون نفر ياد مي گيرن كه چطور تنيس بازي كنند

۵۰۰ هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند ۵۰هزار نفر سرشناس ميشوند ۵ هزار نفر راهي مسابقات مي شوند ودر اخر ۵۰ نفر وارد مسابقات ويمبلدون مي شوند و از اين تعداد ۴ نفر به نيمه نهايي و سپس دو نفر به فينال و در آخر يك نفر قهرمان مي شود

آن زمان كه جام قهرماني را بالي سر مي بردم نگفتم خدايا چرا من ؟ حالا هم نمي گويم خدايا چرا من؟

|+| نوشته شده توسط توریاله در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 10:27 | 
Bookmark and Share داغ کن - کلوب دات کام
من مي توانم تفاوتي ایجاد كنم
 
مرد فرزانه اي، گاه و بي گاه ، براي به رشته تحرير در آوردن كتابهايش ، به ساحل دريا مي رفت ، او عادت داشت قبل از انجام هركاري ،ابتدا در ساحل قدم بزند . يكي از رزها كه مطابق معمول در كنار دريا قدم مي زد از دور شبح يك انسان را ديد كه خم مي شود و چيزي را از روي زمين برمي دارد و آن را به طرف دريا پرتاب ميكند ، از آنجا كه آفتاب تازه طلوع كرده بود مرد فرزانه كنجكاو شد و بر سرعت قدم هايش افزود تا ببيند كه ان مرد چه كار مي كند وقتي به آن مرد نزديك شد مرد جواني را ديد كه يك ستاره درياي را بر مي دارد و به دريا مي اندازد مرد فرزانه به او نزديك شد و گفت : صبح بخير ! مي توانم بپرسم مشغول چه كاري هستيد ؟ مرد جوان مكثي كرد و گفت :مشغول برگرداندن ستاره هاي دريايي به دريا هستم
مرد فرزانه بيشتر تعجب كرد و پرسيد : مي توانم بپرسم كه به چه علت اينكار را انجام مي دهي
مرد جوان گفت : كه افتاب طلوع كرده و مد دريا از بين رفته و اگر من ستاره هاي دريايي را به دريا بر نگردانم همگي خواهند مرد .
مرد فرزانه با حيرت گفت : ولي مرد جوان مگر متوجه نيستي كه اين ساحل كيلومتر ها امتداد دارد ودر امتداد آن هزاران ستاره دريايي افتاده اند با اين عملت نمي تواني هيچ تفاوتي ايجاد كني چون اين همه ستاره دريايي از بين خواهند رفت
مرد جوان مودبانه به حرف هاي مرد فرزانه گوش كرد و سپس خم شد و ستاره دريايي ديگري را برداشت و به دريا پرت كرد و  در حالي كه دنبال ستاره دريايي ديگري بود گفت : ولي اين عمل من در اين نقطه ساحل تفاوت اجاد مي كند
|+| نوشته شده توسط توریاله در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 8:37 | 
Bookmark and Share داغ کن - کلوب دات کام
اعتراف
بر اساس خاطره: پرواز


خاطره اي كه مي خواهم برايتان تعريف كنم مربوط است به هفت سال قبل ، يعني زماني كه يك دختر 17 ساله بودم و در اوج غرور و خود خواهي ، غرورم به خاطر ثروت و موقعيت اجتماعي او بود و خود خواهي ام هم به خاطر زيبايي همين دو وي‍گي باعث شده بود كه من در ميان بچه هاي دبيرستان موقعيت ايده آلي داشته باشم از يك طرف آنقدر زيبا بودم كه در راه مدرسه پسر ها مثل زنبور دورم مي گشتند و همين باعث حسادت دختر هاي ديگر مي شد و از طرف ديگه به خاطر ثروت پدرم آنقدر پول تو جيبي مي گرفتم كه مي توانستم با آن بچه ها را بخرم
اين وضع ادامه داشت تا اينكه يك روز مشاور مدرسه پيش من آمد و گفت : ببين پرواز تو نه دختر درسخواني هستي نه اخلاق خوبي داري ، شايد براي چند تا از بچه ها كه عاشق جيبت هستند جذابيت داشته باشي ، اما در نظر مسئولان هيچ جايگاهي نداري پس سعي كن در امر هنر يا ورزش مقامي كسب كني تا صاحب اعتبار واقعي بشي حرف هاي او چنان در من تاثير گذاشت
كه تصميم گرفتم در مسابقات انتخابي شطرنج شركت كنم ، چرا كه به هيچ ورزشي علاقه نداشتم اما به خاطر اينكه از كودكي با برادرانم شطرنج بازي مي كردم به آن علاقه داشتم ، با كمي پرس و جو فهميدم فقط 4 نفر در مسابقات شركت كردن و من با شكست دو نفر مي توانستم به مرحله بعدي بروم كه اگر آنجا هم مي باختم مسئله اي نبود و تا همين قدر اعتبار هم كافي بود
اما وقتي حريف اولم را مات كردم ، از بچه ها شنيدم كه حريف من در بازي فينال يك دختر افغاني است كه استاد شطرنج است ! با اين حساب شكستم حتمي بود ، پس تصميم گرفتم دست به كار شوم ، ابتدا به وسيله يكي از بچه ها براي او مقداري پول فرستادم چون فكر مي كردم افغاني ها فقير هستند و به خاطر فقر شايد از بازي انصراف دهد ، ولي او پول را پس فرستاد ،
ان وقت نقشه شيطاني را كشيدم ، در روز مسابقه به او گفتم: مي داني كه موقعيت پدر من چقد عاليه و به راحتي مي تونه تو و خونواده ات رو اخراج كنه ... پس بهتره بازي رو ببازي تا خونواده ات در به در نشن ! طفلك دختر افغاني از ترس به راحتي بازي را واگذار كرد البته من هم در دور بعد باختم
                                                      *‌‌***
اكنون 24 سال سن دارم تنها آرزويم اين است كه آن دختر افغاني را ببينم و از او حلاليت بطلبم ولي حيف كه از او هيچ آدرسي ندارم

منبع : مجله روز هاي زندگي  

|+| نوشته شده توسط توریاله در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 8:35 | 
Bookmark and Share داغ کن - کلوب دات کام
من كي مي ميرم
سال ها پيش اون زمان كه براي گذراندن طرح و دوران آموزشي ام در بيمارستان هاي مختلف كار مي كردم  با صحنه ها و اتفاقات جالبي روبه رو مي شدم اما ماجرايي را كه امروز مي خواهم براي شما تعريف كنم اگر چه دلخراش نيست ولي بيشتر از همه ماجراها روي من اثر گذاشت

در بيمارستان ما دختر ۴ ساله اي بود كه به بيماري خوني خطرناكي دچار شده بود و تنها راه معالجه او تزريق خون همگروه بود

در ميان اقوام و آشنايان فقط برادر  ۵ ساله او مي توانست به او خون بدهد اما از انجا كه اين كار براي يك بچه كوچك خطرناك و دردناك است بنابراين من تصميم گرفتم كه او را صدا بزنم و وخامت حال خواهرش را براي او شرح دهم

برايش توضيح دادم كه اگر او به خواهرش خون بده خواهرش زنده مي مونه پسرك كمي فكر كرد

در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود موافقت كرد و گفت كه خونش را به خواهرش مي ده

پسرك روي تخت كناري خواهرش خوابيد و بدون هيچ گونه داد و فريادي عمليات انتقال و گرفتن خون تمام شد

در تمام اين مدت برادر با لبخندي محبت آميز به خواهرش نگاه مي كرد گونه هاي زرد رنگ و رنگ پريده خواهرش كم كم سرخ مي شد و گونه هاي خودش زرد

در همين موقع رنگ از روي پسر پريد و پرسيد كار تمام شد

بعد از اينكه مطمئن شد ماموريتش را به خوبي انجام داده شروع به لرزيدن كرد بدنش يخ كرده بود آثار ترس در چهره اش به خوبي نمايان بود

او با صدايي لرزان از من پرسيد ((خب خواهرم رو زنده كردم حالا خودم كي مي ميرم؟)) اون فكر كرده بود كه همه خونهاي تنش رو بايد به خواهرش بده و براي زنده موندنش ديگه خوني در بدن نداره.

  اون پسر ۵ ساله با عشقي كه به خوا هرش داشت حاضر شده بود جون خودش رو براي زنده موندن خواهرش فدا كنه و زماني كه فهميد براي خودش هم مقداري خون باقي مونده تا نميره دست خواهرش رو از روي خوشحالي فشار داد. و از شدت ضعف و هيجان به خواب رفت

    گاهي اوقات در وجود ما انسانهاي بالغ ذره اي  از گذشت و فداكاري كه در اين پسر ۵ ساله بود ديده

نميشود. اين نشانه كبر و غرور و خودخواهي بعضي از انسانهاست كه اين دنياي فاني را به اشتباه سراي ابدي خود ميدانند.

منبع: كانون خانواده  شماره ۱۹۸ نيمه اول بهمن ۸۶

|+| نوشته شده توسط توریاله در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 13:37 | 
Bookmark and Share داغ کن - کلوب دات کام
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar