هفته اى كه گذشت

به نام خدايى كه همين نزديكى هاست

سلام خدمت همه دوستان خوبم

اول از همه از همه شما عذر خواهى ميكنم كه دير به دير به وبلاگ هاى شما سر مى زنم تو اين مدت مشكلات فكرى و جسمى زيادى داشتم اول اينكه هفته پيش جراحي داشتم و حالا كمي حالم بهتره و مي تونم پاى كامپيوتر بشينم ولى همين حالا هم خنده هم برايم مضر است و تازه بعضى دوستان هم رعايت كه نمى كنند جك هاى خنده دار كه حالا تعريف مى كنند ، اين از مشكل جسمى ، اگه از حالم بپرسيد ، خوبم و شكر خدا هر روز بهتر مى شوم

هفته گذشته كلا هفته خوبي نبود

تصادف اتوبوس كاركنان پتروشيمى شيراز كه متاسفانه ده نفر از همكارانمان در دم جان باختند و حالا همه بچه ها ناراحت هستند و دل و دماغ كار كردن هم ندارند

كاركناني كه جان سالم به در بردند كه توان حرف زدن هم فعلا ندارند خدا به خير كند ...

براى شادى روح آن عزيزان فاتحه اى  بخوانيد


خيلى ببخشيد كه از موضوع اصلى وبلاگ كه براي كودكان است در اين پست چيزى ننوشتم در انتها داستاني كوتاه از يكى از دانش آموزان مدرسه راهنمايى شاهد را كه در روزنامه خبر جنوب چاپ شده
را برايتان قرار مي دهم

لبخنده فاطمه !...

امروز يك شاگرد جديد به كلاس ما اضافه شد اسم او فاطمه است ، درس فاطمه خوب نيست و هميشه نمره بد مى آورد معلم به او مي گويد تنبل ، معلم مي گويد دانش آموز تنبل زحمات معلم را به هدر مي دهد ، فاطمه گريه مى كند ولى كسى گريه او را نمى بيند

زمان امتحان فاطمه به من نگاه مي كند مي دانم كه دلش مي خواهد جاى من باشد

من درسم خوب است و هميشه نمره بيست مى  گيرم

زنگ تفريح است بچه ها بستنى مى خرند ولى فاطمه پول بستنى ندارد كه بستنى بخرد ولى من پول دو بستنى را دارم دو تا مي خرم و يكي را مي دهم به او

حالا فاطمه لبخند مي زند ، لبخند فاطمه از بستنى شيرين تر است

پسرک لبو فروش

سلام خدمت شما بینندگان عزیز

این هم داستان دیگری از صمد بهرنگی ، امید وارم که مورد پسند قرار بگیره ....

بیوگرافی استاد صمد بهرنگی

متن داستان در ادامه مطلب ...

منبع و آدرس اصلی مطلب :http://www.samad.8k.com/geseh/laboforosh.htm

ادامه نوشته

شازده کوچولو

سلام دوستان

رمان شازده کوچولو را خیلی دوست دارم بسیار قشنگ و دارای نکات زیبایی است

اگر تمایل به خوندن این رمان رو دارید اینجا را کلیک کنید در ضمن می توانید داستان را به صورت صفحه وب برای خود ذخیره کنید

لینک اصلی داستان برای شما :http://behdad.org/books/shamlou/thelittleprince/text/thelittleprince.html

 منبع : سایت :http://behdad.org

24 ساعت در خواب و بيداري

سلام

چند مدت پيش يك دونه سي دي كه حاوي ۸۰۰ عدد كتاب ديجيتالي بود رو خريدم

داستان ۲۴ ساعت در خواب و بيداري نوشته نويسنده معروف كشورمون آقاي صمد بهرنگي هم بود

اين داستان در مورد كودكان خياباني است ...

ادامه نوشته

داستان چكمه

   
  مادر ليلا، روزها، ليلا را مي‌گذاشت پيش همسايه و مي‌رفت سر كار. او توي كارگاه خياطي كار مي‌كرد. ليلا با دختر همسايه بازي مي‌كرد. اسم دختر همسايه مريم بود.
ليلا و مادرش در يكي از اتاقهاي خانه مريم زندگي مي‌كردند. ليلا پنج سال داشت و مريم يك سال از او بزرگتر بود.
يك روز، عموي مريم برايش عروسكي آورد. آن روز، ليلا و مريم با آن خيلي بازي كردند. عروسك همه‌اش پيش ليلا بود. ليلا دلش مي‌خواست عروسك مال خودش باشد. اما، مريم مي‌گفت:
ـ هر چه دلت مي‌خواهد با آن بازي كن. ولي، عروسك مال من است.
ادامه نوشته

داستان كوتاه

كفش صالح

آقا معلم نمگذاشت صالح با رضا مسابقه بدهد آقا معلم نمي گذاشت صالح با هيچكس مسابقه دهد ، زنگ ورزش كه مي شد صالح ملتمسانه به معلم نگاه مي كرد و معلم نگاهش را از او مي دزديد و سرش را تكان ميداد يعني نه تو يك لنگه كفش نداري نمي تواني با بقيه بدوي و صالح غصه كفش نداشتنش را مي خورد

صالح نمي دانست كه جفت پاهايش را در يك كفش كرده صالح نمي دانست كه اصلا احتياج به يك
جفت كفش ندارد . صالح نمي دانست اما من مي دانستم كسي كه يك پا ندارد ، نيازي به يك جفت كفش ندارد ...

منبع : مجله جوانان

محبت

در روزگاراران قديم پسري زندگي مي كرد كه بسيار فقير بود و با دست فروشي امرار معاش مي كرد يك روز شديدا احساس گرسنگي مي كرد پس دستش را درون جيبش فرو برد و يك سكه سياه را از جيبش بيرون آورد

بااين پول هيچ چيزي نمي توانست بخرد بنابراين تصميم گرفت در يكي از خانه ها را بزند و درخواست كمي غذا بكند پس از چند لحظه درب نزديك ترين خانه را زد وبعد از چند دقيقه دختري جوان و زيبا در را به روي او باز كرد پسر دستپاچه شد وبه جاي درخواست غذا فقط درخواست يك ليوان آب كرد

دختر كه از چهره پسر فهميده بود بسيار گرسنه است به داخل خانه رفت و براي او يك ليوان بزرگ شير آورد پسر به آهستگي شير را نوشيد و در آخر رو به دختر جوان گفت بابت شير چقدر بايد به شما بپردازم دختر به او گفت مادر ما به ما ياد داده كه نيكي كردن به ازايي ندارد

چند سال بعد دختر جوان به بيماري صعب العلاجي گرفتار مي شود و تمام دكتران محلي از درمان او عاجز مي مانند بنابراين دختر را براي درمان به بيمارستان شهر مي فرستند

بلندگو هاي بيمارستان نام دكتر كلي را صدا مي زند و او را به اتاق مشاوره فرا مي خوانند حس عجيبي بر دكتر كلي مستولي مي شود به سرعت به طرف اتاق مشاوره مي رود

در اتاق مشاوره پرونده بيماري جديد را پيش روي او مي گذارند دكتر كلي تا نام شهري را كه بيمار از آنجا آمده را مي بيند دوباره همان حس به سراغش مي آيد به سرعت  به سمت اتاق بيمار مي رود تا بيمار را ببيند بيمار را مي شناسد

مبارزه دكتر كلي و بيماري دختر از همان لحظه آغاز مي شود و در پايان يك هفته پيروزي از آن دكتر مي گردد

صبح روز بعد حسابدار بيمارستان صورت حساب بيمار را جهت تاييد پيش دكتر كلي مي برد دكتر زير برگه چيزي مي نويسد و برگه را به اتاق دكتر مي فرستد

برگه صورت حساب را به دختر مي دهند دختر از باز كردن برگه صورت حساب واهمه دارد او مي داند كه بايد تا آخر عمر را بدهكار بماند بالاخره برگه را باز مي كند

جمله اي زير برگه توجه او را جلب مي كند

             

                 صورت حساب قبلا با يك ليوان شير پرداخت شده است