داستان كوتاه
كفش صالح
آقا معلم نمگذاشت صالح با رضا مسابقه بدهد آقا معلم نمي گذاشت صالح با هيچكس مسابقه دهد ، زنگ ورزش كه مي شد صالح ملتمسانه به معلم نگاه مي كرد و معلم نگاهش را از او مي دزديد و سرش را تكان ميداد يعني نه تو يك لنگه كفش نداري نمي تواني با بقيه بدوي و صالح غصه كفش نداشتنش را مي خورد
صالح نمي دانست كه جفت پاهايش را در يك كفش كرده صالح نمي دانست كه اصلا احتياج به يك
جفت كفش ندارد . صالح نمي دانست اما من مي دانستم كسي كه يك پا ندارد ، نيازي به يك جفت كفش ندارد ...
منبع : مجله جوانان
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 13:3 توسط توریاله
|
با سلام خدمت همه دوستان