روشهاي جذ ب مشترياش جالب است و به او مي گويم كه مي تواند فروشنده و

بازارياب موفقي باشد.

كاريكاتور چهرة شما!

« نذير شريفيان »   در غرفة بغلي كاريكاتوريست 21 سال هاي كه در حال حاضر با موسسه گل آقا همكاري دارد، كاريكاتور چهرة هركس كه مايل باشد را با دريافت

تنها دو هزار تومان و در عرض يك ربع مي گذارد كف دست او! حالا معلوم

 مي شود كاريكاتور مسوولان غرفه ها كه در كنار آنها به ديوار غرفه شان چسبيده، كاركيست! يكي از تابلوترين كاريكاتورها كه شباهت عجيب و خند ه داري هم به صاحبش داشت،مربوط به « كيارش مهرا نفر » بود كه با آن موها و ريش بلند، قيافه اي هنري براي خودش ساخته بود. او در ازاي انداختن عكسي از غرفه فروش عروسك هايشان، از من قول گرفت كه از آنها خريد كنم و من دو عروسك كوچولو برداشتم كه يكي شان سگي قهوه اي رنگ  و به قول كيارش، نماد بلاهت!  بود و ديگري سگي سفيد رنگ كه به نظر مي آمد با سگ اولي، زوج خوشبختي را تشكيل مي دهند!« خشايار باقري » :در همان غرفه، به اطلاع ما رساند كه

غرفة ما نه اجار هاي است و نه درصدي.  ما  از اعضاي پيام اميد هستيم و صددرصد سودمان متعلق به آن است. اين عروسك ها را هم از بازار خريديم و خيلي از بازاريها وقتي متوجه قضيه شدند،محصولاتشان را به شكل اماني در اختيارمان گذاشتند« داريوش » برادر او سبيل هاي دسته موتوري جالبي دارد كه باعث ميشود از او بپرسم: ببخشيد، قيافة شما خيلي آشناست، شما در فيلم هاي قبل از انقلاب بازي  نكرد ه ايد

و به او يادآوري كنم كه سالها از زماني كه اين تيپ و قيافه مد بوده، مي گذرد! اوهم با لبخند جواب مي دهد كه هنوز متوجه گذشت زمان نشده و در دالان تاريخ به سر مي برد!

 عزيز من، ز چشمت افتادم!

 « فائزه صمدي از طريق دوست يكي از آشنايانش با پيام اميد آشنا شده و باكارت پستالهايي كه نقاشي كرده، به بازارچه آمده. او مي گويد در گريم صورت كودكان مدارس تهران نفر اول شده و خيلي دلش مي خواهد كسي به او سفارش تصويرسازي كتاب كودك بدهد. شماره اش را مي گيرم تا اگر توانستم او را به كسي معرفي كنم.

 روي يكي از ديوارها تعدادي از پيامها و نظرات مردمي(!) نصب شده پيام اميد

 «. احساس خوبي دارم » آمنه شكوهي  نوشته: چيز خوبي است« نگار نصري  پيام اميد را اين طور توصيف كرده: براي من مثل خورشيد مي ماند »

غرفة انتهايي طبقه اول، با چيدن ميز و صندلي براي مشتريان خورا كهايش، به

شكل رستوران درآمده بود. يكي از مسوولان آن، ناگهان مي پريد جلوي ملت و با صدايي غريب دادمي زد«! چاي » يا مثلاً «! آش رشته بخوريد »   يكي ديگر از آنها هراز چندگاه مي زد زير آواز و مي خواند  «! عزيز من، ز چشمت افتادم » :  به طور كلي اين جوانهاي پرانرژي، حركاتي از خودشان صادر مي كردند كه شوخطبعان را به اين انديشه وا ميداشت كه بهتر است درآمد بازارچه خيريه، صرف درمان آنها شود! روي ديوار انتهايي شبه رستوران، نوشته شده بود در غرفه ما دكتر حضورداشت  اين عبارت، ما را كنجكاو م يكند كه بپرسيم دكتر كيست؟

 دكتر دوست ماست. امسال تغيير شكل داده(!) و به غرفة ديگري رفته 

آيس كپك!

 يكي ديگر از جالب ترين غرفه ها، غرفة« ملچ مولوچ » است كه تعدادي از همان دست جوان هاي شوخطبع و فعال، آن را با فروش خوراكي هاي مختلف

 مي گردانند.اسم يكي از دسرهابه نام آيس كپك توجه مرا جلب ميكند و در موردش   ميپرسم  آقايي كه خودش را « ع.ه » معرفي مي كند ، جواب مي دهد

آيس كپك يك محصول نيست، يك مكتب است! جادوي هزاره سوم! طبق قراردادي كه با ناسا  بسته ايم، اين دسر شما را به فضا مي برد

 پس يك چيزي در مايه هاي قرص اكس است

 خير 

؟ مواد اوليه تشكيل دهندة آن چه چيزهايي است »

فرمولاسيونش سخت است! شيركاكائوي جنوب اسپانيا، بستني شمال ايتاليا... »

«! شكلات آفريقا... موز آسياي شرقي

«! بيسكويت هم دارد » : يادآوري م يكند « فرشته.غ »

«؟ بيسكويتش مال كجاست »

«!؟ محسن، بيسكويتش مال كجاست ! ...»

محسن كوشكي  هم نظر مي دهد «! مال استراليا » 

«ع.ه »ادامه ميدهد  اينها را با پودر كافه (منظورش قهوه است!) برزيل تركيب

«. مي كنيم

شما كه قهوه را از منبع اصلي اش مي آوريد(!) چرا شكلاتش را از سوييس »

 تهيه نمي كنيد«!؟

خوب... تفاوت من و شما همين است ديگر! تازه يك فوت كوزه گري خاص هم دارد

«؟ فوت كوزه گري اش چيست »

بگويم كه برويد شعبه بزنيد؟! ببينيد خانم، ما يك جلسه گذاشتيم و يك طوفان »

فكري راه انداختيم(!) تا به اين فرمولاسيون دست پيدا كرديم! اين دسر خيلي هم

«! طرفدار دارد و ملت مي آيند يكراست سراغ آيس كپك را مي گيرند

دربند در وسط شهر

نكته جالب ديگر اين است كه وبلاگنويسها هم در اين بازارچه، غرفه اي به خودشان اختصاص داده و به فروش ترشيجاتي مثل لواشك و آلبالو مشغول اند. خيلي از كساني كه پيش از اين، همديگر را فقط با عنوان و مطالب وبلا گهايشان

مي شناختند، در اين غرفه با هم از نزديك آشنا شده و لذتش را مي برند! با توجه به اين  ميتوان گفت فرهنگي ترين غرفة بازارچه، همين جاست، بعيد نيست كه آقاي سيدمحمد علي ابطحي كه خودش هم يك پا وبلا گ نويس حرفه اي است، دست نوشت هاي از خود را در اينجا يادگار گذاشته خسته نباشيد، وبلا گنويسي دنياي زيبايي است. اين كه در ولنتاين، دربند را به وسط شهر آورد ه ايد، كار قشنگي است، حيف كه به جاي شيريني و گل سرخ،ترشي آورد ه ايد. شيرين باشيد و شكلاتي و سرخ»

شانتال يكي از وبلاگ نويس هاست كه در اين غرفه با عنوان غرفه« حامي بلاگ »  فعاليت ميكند. او پس از پايان بازارچه خيرية پنجم، در وبلاگ خود مي نويسد:

چقدر به اين سه روز بازارچه عادت دارم. هر بار وقتي اين بساطها جمع ميشود، »

ناگهان دلم تنگ آن سرپا ايستادن ها و يكريز لبخند زدن و مشتري جمع كردن و

«... شمردن اسكناس ها در پايان روز ميشود

امسال غرفة حامي بلاگ با فروش همان ترشيجات معروفي كه آدم را به ياد

دربند مي اندازد، توانست چيزي در حدود پانصدهزار تومان به موسسه خيريه پيام اميد كمك كند و بي شك اين حركت بلاگرها قابل تقدير است.

يكي ديگر از كساني كه به اين بازارچه سرزده، خاطره اش را در قالب انشاي

يك دانش آموز دبستاني توي وبلاگش آورده است البته واضح و مبرهن است كه ،

ما ديروز به بازارچه خيريه موسسه پيام اميد رفتيم. در آنجا يك دانه گلدان قرمز سفال خريديم كه رويش نوشته بودند Hot خيلي عشقولانه به نظر مي رسيد و ما خودمان آن را ولنتاين كرديم به خودمان! در غرفه ها آهنگهاي جالبي پخش مي شد كه با كلاس بودند و بعضي هايشان انگليسي بلغور مي كردند. بعضي ها هم بدون آن  كه با پدر و مادرشان قهري چيزي كرده باشند، فاز حمام گرفته بودند و با صداهاي نخراشيده كه چه عرض كنم، خراش خراش و خراشيده(!) مي زدند زير آواز...

آنجا آدم بزرگ ها پول مي دادند تا گِل بازي كنند و اسمش را بگذارند سفالگري!

همه خوش تيپ بودند و كيك شكلاتي  مي خوردند و با هم صميمي بودند و جوك

مي گفتند و مي خنديدند تا هم اكنون ياري سبزي به نيازمندان كرده باشند.

«! اين بود انشاي من

شايد انجام هركار خيري به همين سادگي و به همين خوشمزگي(!) باشد.

نزديك سال نوست و خيلي ها چشم

به راه نگاه و لبخند ما هستند. آيا

حواسمان به آنها هست؟

 

منبع : مجله جوانان امروز شماره ۲۰۱۸

WWW.ETTELAAT.COM