دل شوخی
ديوانه زنجيري
نزديك هاي عيد پارسال بود، بنا به عادت وسواس مادرم خانه را از زيروبم
خانه تكاني مي كرديم كه ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد و من با سروصورت
گردوغباري به طرف در رفتم. وقتي در را باز كردم نزديك بود خشكم بزند.
مهين خانم، خالة مادرم، با دو تا چمدان پشت در ايستاده بود، فقط كافي بود خبر
آمدنش را به مادر بگويم كه پشت سرهم دو تا سكتة ناقص بزند، خاله مهين كه از
عكس العمل من متوجه ناراضي بودنم شده بود، سريع داخل حياط شد و با صداي
دورگه بم اش گفت: «! شمسي جان كجايي كه آمدم عيد امسال پيشت باشم » همين جمله كافي بود كه مادر انفاكتوس بزند! مادر كه داخل اتاق مشغول
خانه تكاني بود با صداي او مثل آدمهاي مادرمرده بيرون آمد و گفت:« ا وا خاله مهين خوش آمديد! »
بعد نگاه مظلوم و آت شگرفت هاش را به من دوخت كه يعني چه خاكي به سرمان كنيم؟! من و مادر خوب ميدانستيم كه منظور از تعطيلات عيد تا آخر فروردين است، چراكه فقط كافي بود لنگر خاله مهين خوب جايي گير كند، ديگر تكان دادنش مشكل بود، از طرفي خاله مهين آدم شكم پرستي بود كه اگر به خانة كسي مي رفت صاحبان آن خانه مي شدند گارسون و خاله مهين مي شد ميزبان!
هنوز دقايقي از ورودش نگذشته بود كه آجيل عيد را از مادرم خواست
شمسي جان»: ،من كلسترول خونم بالاست دكتر گفته آجيل آن را پايين مي آورد. آقا نصرت براي عيد آجيل نخريده!؟
كارمان ساخته بود بيچاره پدر با آن حقوق بخورونمير كارمندي حالا مجبور بود براي
پر كردن شكم خاله مهين هيِ خرج كند. صداي مكالمه خاله مهين و مادرم را از گوشة اتاق خوب مي شنيدم
راستي شمسي جان » :بهت گفتم كه كلسترول دارم بعد از اين براي من بايد مرغ بپزي چون دكترم اكيداً خوردن گوشت قرمز را منع كرده است
فرمايشات خاله مهين همچون پتكي يكي پس از ديگري به مغزم فشار مي آورد. عيد امسال با وجود خاله مهين برا يمان زهرمار مي شد. اعصابم بدجوري داغان شده بود، رفتم حياط و گوش هاي از حياط نشستم،
از داخل صداي بم خاله مهين باز هم شنيده م ي شدراستي شمسي جان! اين دختره » : از وقتي آمدم تو خودشه. مريض احوال كه نيست؟ چشه؟
حرفهاي خاله مهين جرق ههايي را در ذهنم خاموش و روشن مي كرد كه
نمي دانستم عملي كنم يا نه؟ امتحانش ضرري نداشت. از همانجايي كه نشسته بودم قهقهه اي زدم، ديوانه وار به طرف اتاق نگاه كردم گفتم: «؟ آهاي خاله مهين كجايي »
و با صداي ناگهاني و خنده هاي بي دليل من مادر و خاله مهين از اتاق به حياط آمدند. مادر كه از حركت من خشكش زده بود گفت:« آرزوجان، چي شده؟ چرا اين جوري شدي؟ »
من در مقابل حر فهاي مادرم قهقه هاي زدم و قياف هام را طوري نشان دادم كه حتي مادرم هم باورش بشود كه من دچار توهم و ديوانگي شده ام
خاله مهين مي خواهي برايت آجيل بياورم كلسترول خونت پايين بيايد؟
از جايي كه نشسته بودم بلند شدم و دور حياط چرخي زدم و گفتم :«. خاله مهين من عاشق خون هستم و دوست دارم براي اولين بار ، امشب خون تو را بخورم »خاله مهين كه از حر فهاي من كمي ترسيده بود گفت:«! شمسي، اين چي م يگه؟ زده به سرش » مادر با صداي لرزان گفت: «. خاله مهين بدبخت شدم، دخترم از دست رفت » خاله مهين كه كم كم داشت باورش مي شد من يك ديوانه زنجير يام(!)، سكوت كرده بود و با آن چشم هاي از حدقه درآمده اش به من زل زده بود. من باز هم اداي آدم ديوان هها را درآوردم و گفتم: «مهين جان من خيلي آدم چاق دوست دارم. خوب شد كه آمدي اين شمسي باب ميل من نيست، پوست و استخوانه! »
بعد مثل آد مخوارها به طرفش خيز برداشتم. او هم مثل اين كه واقعاً باورش شده بود گفت شمسي يك آژانس خبر كن تا اين دختره : « مرا تيكه پاره نكرده!»
نقشه ام ديگر كاملاً گرفته بود، مادر سريع چمدا نهاي خاله مهين را به كنار در آورد. من هم كه همين را مي خواستم و با حر فهاي من درآوردي خط و نشان مي كشيدم، خاله مهين را فراري دادم. مادر هم كه انگار باورش شده بود، وقتي خاله مهين رفت نشست روي پله و زد زير گريه. من هم كه ديدم وضع اضطراري است تمامي ماجرا را برايش گفتم، اول مادرم با دمپايي مرا دنبال كرد و بعد يك احسنت جانانه گفت به خاطر هوش و استعدادي كه تا اين مدت داشتم ولي رو نكرده بودم! خلاصه عيد پارسال از دست خاله مهين راحت شديم. اتفاقاً امسال هم قرار بود كه دوباره بيايد. اول وضعِ حال مرا پرسيده بود و مادر هم گفته بود كه از پارسال هم بدتر است! بنابراين امسال هم راحتيم!
با سلام خدمت همه دوستان