اندر الطایف مترو
رو زگار ی است مترو نام نسبتا جدید الخلقه ای از میرداماد تا حرم مطهر ملت را می برد و
می آورد و جای خویش را در میان اقشار مختلف باز کرده است صبحگاهان که خورشید دهان دره می کند در این مکان اشتران با بارشان مقفوذ می شوند در هر گوشه عزیزی با چشمان نیم باز و دهانی که از خمیازه پر و خالی می شود ادامه رویا ها یشبانگاهی خویش را دنبال می کند هر از گاهی چشم می گشاید و نفرات را سر شماری می کند بعضی دیگر مانند این که سانت زده باشند د ر نقطه ای خاص ایستاده و منتظر آن یار سفر کرده (قطار سفر کرده!) هستند تا آین که صدای ، همه با سرعت 100 کیلومتر در ثانیه ، پیش می روند. د راین مهربان عزیز مهربانی، با نوایی، که خواب را برای چند لحظه ازسر می راند، پشت بلند گو می فرماید (( از خانم ها و آقایان خواهش می کنم پشت خط قرمز بایستند ، این خطوط ، حریم ایمن شماست.)) حیرت و صد حیرت از توجه و عنایت این مهربانان که درست جلوی این خطوط ایستاده وحتی شجاع دلانی، در قسمت آهنین مماس حرکت قطار می ایستند.
و اما بگوییم از آن زمانی که این قطار بزرگوار قدم رنجه کرده وبا سرعتی بسیار زیاد از جلوی این عزیزان عبور می کند ، اگر بینی کسی در ابعاد کبیر باشد، مهربان قطار ، اضافات آن را بی کم وکاست کنده وبا خویش می برد واین سوال در ذهن بنده در مورد چسب بینی اکثر بانوان و دوشیزگان جواب داده می شود که بله، کار اوست!. اما بینی اقایان از جنس فولاد و رویین تن، به محض اصابت ، این قطار است که باید برای شکستگی خویش اندیشه کند!
بعد از این همه تلفات بالاخره کلاج وترمز به کار افتاده و قطار می ایستد و اینجاست که صندلی های خالی به مانند مبل ها و تشکچه های ابریشمی از پشت شیشه ها دل هر نظاره گری را را آب می کند و اشتیاق را به جای می رساند که به محض باز شدن درب ها، همه برای جلوس روی صندلی ها ، کلت روی شقیقه یکدیگر می گذارند ودر کمتر از چشم بهم زدنی به جز سقف ، جای برای دیگران نمی ماند. در این اثنا، پیری 164 ساله(!) لرزان لرزان ولنگان لنگان وارد قطار شده از آنجایی که این نازنینان با زور و بازوی خویش بر تخت سلطنتی شان مستقر شده اند و تحت هیچ شرایطی حاضر به ترک آن نیستند و حتی زمانی که می خواهند پیاده شوند مایلند صندلی را با خود کنده وبا خود ببرند، این پیر خوش خیال دور وبرش را می نگرد تا ببیند آیا رستم دستانی هست که با ایثار پترس گونه ، یک ایستگاه مانده به پیاده شدنش بارگاه سلطنتی خود (صندلی ) را به او بسپارد تا این عزیز چند ساعت آخر عمر خویش را با ناله و شکوه نگذراند یا نه، ولی یک دقیقه بعد در کمال نا باوری، عزیزان ، جلوس کرده ، شروع به پیمودن خان ها ی رستم در خواب می کنند اینجاست که آه از نهاد پیر در آمده و به نشستن کف زمین قناعت می کند.
بانگ گوش نواز بانوی بزر گوار، هر از چند گاه، آن هم به عکس و اشتباه ، ایستگاه ها را معرفی می کند و چرت مهربانان را پاره پاره می نماید. حضور توریست های خارجی در محوطه فطار که دیگر نور علی نور است و صد البته آرامش و امنیت را چند برابر می کند. این بزر گواران همان مردم عزیز و میزبان نواز همسایه هستند که مدت نه چندان کوتاهی قدوم مبارک بر چشم های ما نهاده و نمی خواهند بر دارند.
ودر آخر خدا را شاکریم که این متروی زیبا و دلنواز بعد از نیم قرن راه اندازی شده وبهره ای هر چند ذره وار نصیب اتوبوس سواران همیشه خسته می کند.
با سلام خدمت همه دوستان